![]() |
![]() |
|
| تمام دل نوشته هاو خاطرات من |
|
این روزا من.. در تلاطمم آشفته ام بازم بی قرارم زخم هام بازم سر باز کردن دستم به سمت تلفن نمی ره حتی تماسم نمی گیرم چند روزه که حتی جواب تلفن نمی دم می ترسم کسایی باشن که نمی خوام باشون حرف بزنم به پیغاما هم اعتنایی نمی کنم این روزا من.. آرام و بی صدا می رم و می یام نیستم خودم مشغول کردم دلیل تمامی اینا دوست نداشتن اطرافیام نیست فقط بازم می خوام کمی تنها باشم چند روزیه که هر حرفی به هر چی بخوام ربط می دم و هر چی می خوام می گم گاهی انقدر دلیل می یارم که طرفم مات و مبهوت و خشمگین نگام میکنه اما من همچنان ادامه میدم! شبا با خودم خلوت می کنم فکر میکنم فکر فکر فکر این روزا من... فقط دلیل تراشی می کنم تا ناراحتیارو به دست باد بسپارم اما انقدر سنگینن که با طوفانم حمل نمی شن می خوام فراموش کنم هر چی که بود اما هر چی بیشتر جلو می رم بیشتر مدرک پیدا می کنم که ناراحتم می کنه بعضی از آدما دارن برام سیاه و سیاه سیاهتر میشن این روزامن.. بیشتر و بی بهانه می خندم! خیلی غیر طبیعیه!اما اگه منو میشناسی برات عادیه! دیگه نه چک میل میکنم نه از یاهو مسنجرم خبری دارم! همه چیز نامرتبه نمی تونم دیگه بیام مطلب بنویسم یا مطلبی بخونم یا نظری بدم...... دست خودم نیست نمی تونم دیگه ذوقی برای پستای خیلی از وبلاگایی که همیشه خوانندشون بودم ندارم حتی واردشونم نمیشم فقط یک جامیرم و نظر میدم الانم دارم تمام تلاشم رومی کنم تا خالی شم! تا پست جدید بزارم دیگه نمی تونم بیشتر بنویسم همینه می بینی؟ این روزا من.... بازم سرشار از تهی شدم...................
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 17 شهریور1389ساعت 3:35 قبل از ظهر توسط اسما |
|
|
۱۹/5/89 ساعت 21:30 محل پارک قدم هایم محکم است هوا کاملا تاریک است کنارم راه می آید آرام مثله همیشه.اما من بی تاب و عصبی به او نگاه می کنم.شروع به صحبت می کند. هنوز از دست من ناراحتی؟میدونی که تقصیر من نبود.اگه کلاس نداشتم سفرمون رو کنسل نمی کردم. عصبانی بدون توجه به محل و مکان سرش داد میزنم:تو حتی معذرت خواهی هم نکردی. پوزخند میزنه و میگه:من عذر خواهی نکردم؟مامانم چقدر باهات حرف زد؟ بلند تر از قبل فریاد میزنم:من کاری به مامانت ندارم خیلی پورویی حتی اگه بی تقصیرم باشی بازم کم کم به خاطر خسارتی که بهم زدی یه ببخشید باید می گفتی.اما هنوزم از رو نرفتی. ولم می کنه.دیگه از قدم های آرومش خبری نیست اونم عصبانی شده.میره و همونجوری داد می زنه:ببین من اصلا حوصله ندارم اومدم فقط ببینمت.اما دیگه حوصله ات رو ندارم. پشت سرش راه میوفتم.ببین منم اصلا حال ندارم به زور من رو از خونه کشیدی بیرون.حالا هم حق نداری ولم کنی بری.فهمیدی؟؟ برمی گرده.آرومه.دیگه حرفی نمیزنه.چند بار پارک دور می زنیم.اون که دیگه خسته شده راه رو به سمت خونه ما کج می کنه و میگه من باید ساعت 10 خونه باشم حرفی نمی زنم فقط همراهیش می کنم.سر کوچه رسیدیم از سکوت بین ما خسته شده.می پرسه:خب دیگه؟بگو؟بالاخره باید تمام شه نمیشه که کشش داد. می ایستم.نگاهش میکنم از اینکه این همه آرومه آرامش می گیرم.با لبخند بهش می گم:چیز دیگه ای نمونده.ما قرار بود بریم سفر.نشد بهم ریخت.خسارت زیادی خوردیم و بلیط و هتل پس دادیم.همین دیگه چیز دیگه ای هم مونده؟ نگاهم میکنه می دونم الان ناراحته با همون ناراحتی می گه :منم خیلی به این سفر نیاز داشتم اما صلاحمون چی بود که نشد خدا می دونه.من که دیگه هیچ جا نمی تونم برم و حالا حالاها توی این خراب شده هستم.بازم تو یک سفر دیگه در راه داری.این جا نشد اونجا. راه میوفتیم می زنم به شوخی و خنده دیگه بحثی نمی کنم سعی می کنم بذارم فراموش کنیم.همون موقع یک ماشین مدل بالا با سرعت از کنارم رد میشه.محکم میزنم به او:چه خوجگله! _:صاحبش یا ماشینه؟ _:معلومه دیگه!ماشینه! ماشین تا ته کوچه میره.نزدیک خونه ما می ایسته!تا خونه می خندونمش و سر کارش می ذارم.نزدیک ماشین که میشیم چندتا دختر با خنده سوار ماشین میشن منم شروع می کنم به بد و بی راه گفتن.اون از خنده ریسه میره وبا همون خنده هم باهام دست میده و ازم خداحافظی می کنه سوار ماشین میشه و میره. من کمی توی باغ خونه قدم میزنم شالم بازه و گرمای هوا رو به شدت حس می کنم.از رفتارم باهاش پشیمونم.از اینکه انقدر عصبی شدم ناراحتم.روی سکوی کنار باغ میشینم.صدای آب پاشی که می چرخه و همه جارو خیس می کنه بهم آرامش میده یه تصمیم جدید می گیرم.در اولین فرصت می رم خونشون.با یه دست گل عذر خواهی می کنم و می بوسمش..........
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 21 مرداد1389ساعت 2:14 قبل از ظهر توسط اسما |
|
|
و عادت کرده ام به بی تو بودن به لبخند هایی که میزنی اما همه پوچند و بی معنی به هستی ات در کنار نبودت به همه و همه عادت کرده ام به تنهایی ام به وجود گرما بخشت عادت کرده ام به دیدن دورا دورت به فاصله ی کوتاه اما طولانیمان به سکوتی که در برابر دوست داشتن کرده ام به رفتن گاه و بی گاهم وگاه و بی گاهت به آرام بودن در کنارت و به ندیدت عادت کرده ام و چه بد عادتی است... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 28 تیر1389ساعت 12:55 بعد از ظهر توسط اسما |
|
|
دخترک صبح از خواب بیدار شد مثله هر روز 4.5تا قرص رنگرنگی ریخت توی معده اش.کلاس داشت از خونه زد بیرون تنها بود اما مثله همیشه کلی دغدغه داشت و فکرش مشغول بود.بی حالی مادرش بعد از یه عمل حالش رو بد جوری گرفته بود وکارای زیادی که باید انجام می دادند تا قبل عروسی خواهرش نگرانش کرده بود.دلش برای زمین ماسه ای تنیس تنگ شده بود زمینی که توی گرمای جنوب و زیر آفتاب داغ توش می دوید و با تمام قدرتش به توپ سبز رنگ که با سرعت سمتش میومد ضربه می زد. یاد آوری روزای خوب و شاد باعث شد یه لبخند زورکی بزنه و دلش برای شادی و بی بهانه خندیدن تنگ شه.برای همه چیز.گرمای هوا که به صورتش خورد عصبیش کرد.حال کلاس نداشت اما مجبور بود بره چون به هدفش فکر می کرد و می خواست خودشو مشغول کنه فکر تمدید کارت باشگاهش هم بود می خواست بازم بره زمین تنیس و حرصشو روی توپ خالی کنه.تصمیم داشت تفریحی شنا هم کنه انگار با خودش هم لج کرده بود و می خواست حسابی مشغول و درگیر شه تا جایی برای تنهاییش و خاطراتش و غمهاش نمونه.به برنامه ی تکراریش فکر می کرد 1مشت قرصهای رنگی که وعده ی صبحش بود روزش اینجوری شروع می شد شبش هم به همین ترتیب با قرصهای مختلف تمام می شد قلبش فشرده شد.ناراحت تر از قبل به راهش ادامه داد.خسته بود و توی دلش به زمین و زمان بد و بیراه میگفت.یه برنامه ریخته بود که با دوستش بره جایی که روحیش عوض شه یه استراحت روحی اونم مجردی.اما سفرش هنوز معلوم نبود از اینکه بلا تکلیف بود کلافه شد.تحمل نداشت برای بار دوم سفرش بهم بخوره.طاقت نداشت دیگه نمی تونست.فقط دعا می کرد و از خدا می خواست ناامیدش نکنه.تنها تکیه گاهش خدا بود.از اون می خواست به این فکر می کرد که اگه اینبارم نشه چه بلایی سر خودش و روحیه خرابش میاد؟دلش فقط این همسفر میخواست به همسفر دیگه ای فکر نمی کرد.همسفر براش زیاد بود اما این یکی بهترین همسفر بود که اومدنش معلوم نبود. به مهمان عزیزش فکر می کرد که به زودی میومد.اطمینان نداشت بتونه مثله قبل و همیشه ازش استقبال کنه.خسته راه می رفت.بی میل و رقبت.به نامردی روزگار پوزخند زد.به سادگی خودش قبل آخرین سفرش و شوقی که داشت خندید.کوچه خلوت بود.دخترک تنها بود حتی کسی نبود که نگاهش کنه و به دیوانگیش بخنده.دلش می خواست بره جایی که نخواد با کسی حرف بزنه و مثله همیشه بخنده.تقریبا مثله همون جزیره ای که قرار بود بره. خسته بود و دلش هم وحشتناک گرفته بود کسی نمی فهمید کسی که می خواست کنارش نبود دلش برای خودش می سوخت گریه براش شده بود همدم.اما با تمام این مسایل غرورش اجازه نمی داد جلوی کسی گریه کنه اشکاش روی تخت خوابش یا توی تنهایی خودش بود.ولی از این خوشش میومد که با این همه هنوزم کم نیاورده بود خسته و گرفته و بی روح بود اما به استراحت نیاز داشت نه اینکه بخواد پس بکشه یا ببره.از بعد رفتن خواهرش به سفری که قرار بود دخترک هم باهاش بره بیشتر بهم ریخته بود.اما کاری نمی تونست کنه.فقط دلش به جزیره خوش بود که حتی احتمال رفتنش 50% هم نبود!با خودش گفت هر کاری لازم باشه میکنم تا از این لجنزار در بیام.افکارش که به اینجا رسید عزمش رو جزم کرد و محکم تر از قبل به راهش ادامه داد................ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 22 تیر1389ساعت 11:39 بعد از ظهر توسط اسما |
|
|
ژورنال لباس عروس ها رو ورق می زدم عصبانیتم سر عکس ها خالی می کردم تند تند ورق می زدم حواسم به اتفاق های تازه بود نه مدل لباسهایی که داشتم نگاه میکردم به حرفایی که زده شده بود به اینکه حق دیدن عزیزم رو ازم گرفته بودن و می خواستن به چند روز کوتاه و بین کلی شلوغی ببینمش فکر می کردم بغضم داشت می ترکید کارمون توی مغازه تمام شد توی ماشین نشستم عینک آفتابیم زدم به بیرون نگاه می کردم اشکام پایین می ریخت دیگه جلوشون رو نگرفتم اما سعی کردم که سرم رو بر نگردونم که شادی رو از خواهرم بگیرم گذاشتم با لباس سفیدی که توی دستش داشت همچنان لبخند بزنه تحمل نداشتم دیگه فقط می خواستم برگردم اهواز توی تنهایی خودم بدترین سفری بود که می شد داشته باشم این سفر بود چراغ قرمز ها و دود و دم این شهر بزرگ داشت حالم بهم میزد چراغ قرمز هایی که با وجود 90یا60ثانیه بودنشون برام مثل کابوس شده بود و تمامی نداشت انگار از همه چیز بدم اومده بود تا ظهر که سوار ماشین شدیم تا برگردم اهواز جونم به لبم رسید از زیر قرآن رد شدم مامان بزرگ بوسیدم در ماشین باز کردم و نشستم حالم بد بود از این همه تظاهر خسته بودم از این شهر کثیف از.... زنگ خوردن موبایلم اونم نصفه شب و تداعی شدن یه سری خطرات که حالم رو خیلی خرابتر کرد خیلی. فکر کردن به همین مسایل و اینکه همه چیز باهم قاطی شده بود باعث شد تا خود اهواز گریه کنم این وسط دل کسی برای من نسوخت همه فکر خودشون بودن و نه من.. تمام برنامه هام نقش بر آب شده بود آهنگی که در حال پخش بود حالم رو بدتر می کرد انگار خواننده اش روبه روم بود و این آهنگ برای من می خواند و بهم پوزخند میزد... تمام این اتفاقات باعث شد تا وقتی خواهرم دیدم و منو به گرمی بغل کرده بودو از دلتنگیاش میگفت و فقط با چندتا بوسه و لبخندایی که به زور روی لبم میومد بغل کنم و به حرفاش فقط گوش کنم و حرفی از داغ درونم نزنم.... از داغی که به دلم گذاشته شده بود از اون حرفا از این سفر و از تماس آخر شب که بهم شد...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 14 تیر1389ساعت 4:55 بعد از ظهر توسط اسما |
|
![]() این روزا منتظرم منتظر یک دعوت نامه منتظر یک دعوت منتظر یک خواهش از منتظر بودن متنفرم اما انتظار دوست صمیمی من شده! می خوام یک جایی برم یک جایی باشم کنار چند نفر اما همچنان منتظرم تا دعوت شوم گر چه فقط احتمالش یک ذره است اما مثل همیشه منتظرم شاید هم الان که سفرم آخرینش باشه و از دعوت و دعوت نامه خبری نباشه اما امیدوارم آخرینش نباشه.................. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 11 تیر1389ساعت 11:41 بعد از ظهر توسط اسما |
|
|
میترسم از همه چی می ترسم از خنده هایی که معنیش نمی فهمم خسته شدم از این همه تنهایی دورم دارم خسته میشم دارم خفه میشم دارم می برم من خیلی تنهام چرا این نمیشه بهت گفت؟ از آخرش میتر سم من خسته ام خسته تر از همیشه تنهام تنها تر از همیشه خسته تر از هر روز زندانی تر از همیشه وقتی با تمام شلوغیها با تمام این همه روشنی بازم تنها و تاریکم بازم غمگین و دلگیرم چشم به راه موندم و انتظار و انتظار و انتظار خسته ام اما هنوز مثله کوه ایستادم با تمام تنهایی هایم تاریکی و خستگی هایم هنوزم منتظرم .....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 20 خرداد1389ساعت 7:23 بعد از ظهر توسط اسما |
|
|
شاید وقتی تو می رسی نباشم که دستاتو توی دستام بگیرم نمیدونی چه حالیم از اینکه همون روزی تو می رسی که میرم به قدری چشم به راهت بودم که میشد تموم جاده ها رو توی نگاهم دید همه دلشوره دریا رو می شد تو مرداب چشمام دید.... این حال من بود بالاخره دیروز با یه دست گل اومد بود دیدنم با نگاهی که سالها آرزوش داشتم و از من دریغ می کرد گریه کرد و گفت: دلم برات تنگ شده یه فاتحه خواند و رفت.............................
پینوشت:برداشتی از آهنگ فیلم( امشب شب مهتاب ) با صدای احسان خواجه امیری
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 4 خرداد1389ساعت 3:16 بعد از ظهر توسط اسما |
|
|
با مهربانی و لبخند همیشگیت منو کم کم به خودت نزدیک کردی با حرفات کم کم بهم فهموندی دیگه بزرگ شدم منم کم کم بهت علاقمند شدم بیشتر از همیشه بیشتر از اونچیزی که فکر کنی درست همون زمان وقت خداحافظی شد سخت بود یه سنگ صبور تازه یه دوست تازه و مهربون ازت دور شه وقتی که تازه پیداش کردی کنارت بوده اما ندیدیش دور شدن اونم نه چند کلیومتر تهران و اهواز که هروقت اراده کنی میتونی بری ببینیش فرسخ ها فرسنگها و کیلومتر ها و قاره ها...... جریان ما این بود میون تمام مشکلات و تنهایی خستگی یکی میاد دستت میگیره درست مثله یه فرشته ی زمینی اما تا از چاه در میای خودت میتکونی سرتو بلند می کنی تشکر کنی میبینی رفته مثله من و مریم مریم رفت درست زمانی که فهمیدم با چیزی که من می دیدم و می شناختم زمین تا آسمون فرق میکرد حالا چند سالی می گذره به قول خودش نه اون نه من دیگه اون دختر های چند سال پیش نیستیم چند ماه دیگه برای چند هفته داره برمیگرده برای دیدن یه دوست خوب خواهر بزرگتر و فرشته ام دارم بال بال میزنم منتظرم گر چه می دونی ازانتظار متنفرم و خیلی کم حوصله ام اما برای دیدن تو بهایی بیشتر از این انتظار باید پرداخت برای لحظه لحظه با تو بودن و حرف زدن و خندیدن بهایی گزاف باید داد و پرداخت بی صبرانه منتظر حضورت هستم حضور گرمی که هیچکس جای این گرما رو نمیگیره به قول مامان هر گلی یه بویی داره پس :گل مریم ما هم یه چیزه دیگست............../.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 اردیبهشت1389ساعت 12:43 بعد از ظهر توسط اسما |
|
|
Music aro0mo ghamgini dar hale pakhsh bood!dokhtarak Be seroome tooye dastesh negah mikard!ghatre ghatre mavade daroone un be badaneh vared mishod!dastesh kabood shode va looleyi az tooye binish varede medash shode bood!kheyli birahmane bood! nemidooonest ye lahaze chi shod!ye lahze hame chizo faramoosh kard kasayiro ke doostesh daran!kasayiro ke doost dasht!hamechizo be sadegi faramoosh kard!be khatere ashke mamanesh!be khatre azyatayi ke mikardo ashkesho rahat dar miyoovord! boghz geloosho feshord.ashaksh dasht payin miyoomad khast abe dahanesho ghort bede!ama looleyei ke to0ye binish bood baes shod be sakhti in karo bekone!parsatar hamoon moghe vared shod!ye sorang tooye dastesh bood!dokhtarak ba khod goft:vay bazam azmayeshe khoon!baraye sevomin bar!mikhastan motmaen shan ke chizi dige tooye badanesh namoonde!parastar baad az gereftene azmayeshe khoon bedokhtarak goft:in ahang fogholadast! dokhtarak:are ghashange! Bebahs edame nadad dastesho feshord! Dokhtarak Negahesh kard.parstar ba labkhandi mehrabanane Goft:pashimooni? Dokhtarak Saresho besakhti takoon dad!labkhandi zado kheyli mehraboon goft:hamin kafiye! Un lahze mohtaje mohabat bood!bahamin ye labkhand koli eshgh kard. Age parastare midoonest dokhtarak che hali karde ghahghahe barash mizad! Gahi adam teshneye mohabate hata age ye gedaye doore gard un mohabato nesaresh bekone barash farghi nemikoone!faghat mikhad behesh mohabat she! Dokhtarak Be khaharesh ke kenare takhtesh rooye ye sandali neshaste boodo sareshoo rooye takht gozashte bood negah kard!yade vaghti oftad ke mamanesh balaye saresh zar zar gerye mikard!yade vaghti ke do0stash ba boghz omadan balaye saresh!vaghti parastar hamaro az orzhans biroon kard.vaghti ke faghat do0stesh balaye saresh boodo behesh migoft:gerye nakon khoob mishi! Be vaghti ke herasate bimarestan omado azash porsid az kasi shekayat dare ya na!vaghti gofte bood na hamero biroon kardano bahash tanha sohbat kardan:shekayati az kasi nadari? Ghazabnak negasheshoon kard!boland tar az ghabl goft na! Unam sari ye emza gereft az otagh biroon raft! Ye lahze hale dokhtarak bad shod!parastar davido loleyi ke bebinish vasl boodo be samte satle ashghal gerefto goft:sorfe kon ta hamash biyad biroon! Ba gerye sorfe mikard…… Hala ho0d0od 9mah az un shabe kazayi migzare!dey mah bood! Ama hanooz kaboosesh baese rikhtane ashkhaye dokhtarak mishe! Yelahze kafiye behesh fekr kone ta befahme chi keshideo baad in cheshmha mesle abre bahar mibaran!heghheghesh kasi jooz khodesh nemishnave chon nemizare batamame dardesh sedasho kasi beshnave! Ine dalile geryehaye bidalile dokhtarak!In doonya kochikeo gham faravo0n! Khoda mido0ne indel che keshide!delesh mikhad faramoosh kone ama ye kabo0s hich vaght faramoosh nemishe! Hala mikhad ghamo kenar bezaram ama in kaboos mesle hala gahi mane mishe!
Va hala bade gozashte modatha dokhtarak tooye daftare khateratesh neveshte: Ghalabam harimist amn baraye kasani ke asheghane doosteshan daram Ta zamani ke dar in harimanad az gham bedooro az negarani asoodeand Az tars rahao ba azadi ajinand Az harf bedooro shayesteye setayeshand! Ama hich vaght hich kas mara shayesteye setayesh nadanest!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 15 اردیبهشت1389ساعت 4:2 بعد از ظهر توسط اسما |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خیلی وقت نیست می نویسم شاید یک یا دو سال.می نویسم تا خالی شم برای خودم و تو پس دوست خوبم نظر یادت نره
|
| پیوندها |
|
گدازهای خورشید تب نوشت مداد سفید افکار یک مداد دیوانه دلتنگی های یک پسر دیوانه دوست یابی |
|
RSS
|